ايلياايليا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه سن داره

پسر پاييزي من

یازده ماه دلدادگی

مادر یازده ماهگیت مباارککککککک یازده ماهت تمام شد ماه من قدم به دوازده ماهگی گذاشتی چیزی نمانده تا روزی که قدم به چشمان ما گذاشتی چه بی اندازه خوشحالم چه بی اندازه لبریزم از عشق مادر قربان نگاه مظلوم و معصومت پاکی پاک به زلالی آب می مانی..... چقدر لبریزم از حس از حس ناب مادر ی یک عمر مدیون توام یک عمر ممنون توام که من با تو مادر مممم ...
29 آبان 1390

سه ساله شد با هم بودنمان

ایلیای مادر امروز شما یازده ماهه شدی و سالروز یکی شدن من و بابا مهدی سه ساله شد یکی شدن با مردی که جز مهربانی و سادگی هیچی ازش ندیدم مظلوم و معصوم مثل تو قلب من و تو را... پ یوند جاودانه مهری ست در نهان... پیوند جاودانه ما ناگسسته باد... تا آخرین دم از نفس واپسین من... این عهد بسته باد و اما این شعر از حمید  مصدق رو تقدیم میکنم به بی بدیل ترینم این عشق ماندنی این شعر بودنی این لحظه های با تو نشستن سرودنی ست این لحظه های ناب در لحظه های بی خودی و مستی شعر بلند حافظ تو شنودنی ست این سر نه مست باده این سر که مست مست دو چشم سیاه توست اینک به خاک پای تو می سایم کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست ...
29 آبان 1390

مروارید هایی به سفیدی برف

خب بلاخره امروز پنجشنبه ٢٦/٨/٩٠  دندونای آقا ایلیای ما افتخار حضور دادند.اونم در معیت کلی  بی قراری و جیغ های شبانه و ناله و گریه و بهونه گیرییییییییییییی الهی قربونت بشم مامانی که انقدر اذیت شدی گلکم اندر حکایت دندون کوچولوی ایلیا خیلی وقت بود که آب دهنت میرفت و لثت میخوارید و تو با حرص هر چی میدیدی گاز میگرفتی می کردی  تو دهنت  ولی یه دو سه روزی بود بهونه گیری هات زیاد شده بود و گاهی می خواستی صورت مامانی  رو گازبگیری. بابایی سه شنبه رفت برات ژل مخصوص دندون  گرفت منم به هوای اینکه شما اول دندونای لثه پاییت در میاد هی ژل رو می مالیدم به لثه پایینت تا اینکه بلاخره امر...
26 آبان 1390
1